شروع
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 18:11
بیا این تیــغ! یا خُودت رو بُکُش،یا بِکِش رُو رَگ دَست مَن... نَگُو که جَرات هیچکدومِش رو نَداری،چُون خوب میدونَم که الان حداقل جُرات اینکه مَنُو راحَت کُنی رو داری! گریه نَداره که،تَهـِش که چی؟! اصلاً تیــغ رو بیخیال،بیا این یه هَفت تیره با یه دونه گُلو
اشتباه
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 10:46
بیــدار شُو،بیدار شُو! نمیتـُونَم،خَسته اَم،چـِرا مَگِه چیکار کَردی؟! دیروز،بیــن بَد و بَدتَر،باید انتخاب میکَردَم! اُونَم مَجبُور بودَم،وَگرنه!! وگرنه چی؟ انتخابی از بین دو گروه،دروغ و دروغگوتر بود! یه عِده آدم ساده،با یه عِده آدم منفعت
لَحظات
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 4:16
میگونَد یک بار مَرگ یک بار زندگی ولی مَن برعکس دیگران میگویَم! آدَم یک روز برای همیشه تَه میکشَد... همه را کنار میگذارد،زیر پا میگذارد! میشوُیَد،روی طَناب پَهن میکنَد... جارو میزَند،گَرد و خاک هایَش را میتکاند... اینجا درست لحظه ایست،که همه چیز برایَش حسابی تمام شده است! دُنبال بهانه ای برای تمام شُ...
نَفَهــم
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 4:16
دست هایت را به مَن بده! حال تا چِشمانَم کار میکنند فَقط تاریکی اَست و مـَن! بیرون بیا،کَمی با مَن باش! حال دیگر کَسی مَسخره اَم نمیکـنَد... راحَت باش،خجالَت نَکـِش،برای خُودَت چای تازه دَمی بِگُذار... حال انـدکی بخندیـم،چه میشَوَد مَگر؟ یک بار هَم ما به ریش این اَفراد الکی،الکی بخندیم! چه پیر و شکَس...
دیوونه
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 4:16
بعد از یک عُمر اومده بود به دیدنَم! اُونَم کُجا! توی تیمارستان! طبق رسم و رسومات تیمارستان لباس دو تیکه آبی کرده بودَن تَنِمون... تَخت من تو یه اتاق یه نفره بود و منو مثه زندونی هایی که میخوان به چیزی اعتراف کنن نگه داری میکردن! هیچ وسیله ای تو اتاقم نبود! آخه هرچیزی به دستم میرسید سعی میکردم خودمو ...
خسته
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 4:16
یه روز کشیدَمِش کنار! گفتم بشین رو این صندلی! میخوام چند کلمه باهات مَردونه صُحبَت کنم! وایسادَم رو به روش،میدونی:من مسئول تمامی اتفاقاتی که میوفته توی زندگیمونم! من نمیخواستم اذیتت کنم! نمیخواستم آدم بدی باشم! ناراحت میشی ازَم،امّا کارایی که میکنم عَمدی دَرِش نیست! وسط حَرفَم پرید:تو باید همینطوری ...
بهتر
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 4:16
مـَن شَبیه هَمُون دَسته از آدَم هایی هَستَم که سَرِشون خیلی شلوغه! خُوبه،امـّا نه خیلی! مثلاً نمیتونم گُوشیم رو تو موقع های شلوغی اُوج کارَم جواب بدَم،یا نگران بشَم! انقدر ذهنم درگیر کار میشه که حتی یادم میره باید ناهار بخورم! حتی بعضی وقتا یادم میره یکی هست که منتظره باهاش برم توی خیابون قدم بزنم! ...
جدید
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 12:06
یهـُو صدای مامانـَم پیچیـد تو گُوشـَم! که لباسات پاره میشه ها،دَمِه عیـدی،هر روز نپوش این لباس های نـُو رو،کمتر برو جُلو آیـنه،چِشم میزنی خـُودت رو ها! منم از این اتاق سریـع جُلو آینه چندتا ژست جدید میگرفتمو با شنیدن این صدا بدو بدو لباسام رو عوض میکردم،میذاشتَمِش توی کُمدَم که مَبادا پاره شَن!
خوب
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 23:06
یک سوال خیلی پیچیده و در عین حال کَلَمـه ای بسیار ساده... البته جوابش به اینکه چه کسی این را از تو میپرسد هم نیز متفاوت است! مثلاً همکارَت وقتی از تو میپرسد امروز حالتان چطور است؟شما بدون درنگ بسیار عادی به او پاسخ بدهید ممنون،حال شما چطور است! یا مثلاً همکلاسیت،فرق نمیکند در مدرسه باشد،یا دان
اسفــند
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 12:12
کَمـی قبل تَر از بهـآر:در یک عَصر نسبتاً شلوغ... کِنار بَساط یک دَست فرُوش... بابا،بابا،بَرام میخری؟چی پِسَرِ گُلَم؟ مـآهـی قرمز میخوام،بِخـَر دیگه بابا،باشه پسرم... انتخاب کُن آقا پِسَر،کدوم رو بگیرَم برات،اون،اونکه بالا دُمش نقطه نقطه مشکی داره... صدای زنگ موبایل آقای دَست فروش:باباجون؟جونم شیرین ...
شیریــن
-
تاریخ: 1395/12/1 ساعت: 0:35
هَر شَب که تو میخوابی،مَن آسمان را به زَمیــن وَصل میکنَم! برای چـِه؟!تـُو بِگُو! برای اینکه تو میخوابی؟نه برای اینکه خودت نمیخوابی؟نه بگذار راحتت کنم،برای اینکه به خوابَت آیــَم... چـِرا؟برای چه آسمان به زَمین؟ برای اینکه خوابَت را شیـرین کنَم!از این کار سخت تَر مَگَر داریم؟ آری،که مَن بخوابَم و تو...
مَرگ
-
تاریخ: 1395/12/1 ساعت: 0:35
اینبار مَن تَصوُر نمیکنَم! تُو تَصَوُر کُن مُرده ای،نه فقط به مَرگ،بلکه به تمام جُزئیاتَش... شیرین است یا تَلخ؟! مرگ را دوس داشتی یا از آن ترسیدی؟ برای مَن نه تَلخ بود و نه شیریــن،دوستش داشتَمُ و نَداشتَمَش هم مُهم نیســت! مَن هَربار میمیرَم در واقعیـَت،به مَرگ حقیقـی فِکر میکنَم! کاری هَم با این ن...
صُبحونه
-
تاریخ: 1395/12/1 ساعت: 0:35
صُبح شُده،بیـدار شُو! نه خَسته اَم خوابـَم میــآد! باشه راحَت بگیــر بخواب،به رئیست بـگو خوابت میومد نرفتی سرکار! نه ترجیح میدَم برَم سَرکار... چرا تو که خوابت میومد! خوابَم میومد،حالا دیگه نمیاد! چطور میشه،به فاصله یک دقیقه این همه تغییر نظر؟ آره دیگه اینطوری میشه،که اگه مَن نَرَم سَرکار،یکی از مَن...
سلیقه
-
تاریخ: 1395/12/1 ساعت: 0:35
بـَرف میباریــد! هَوا سَرد بـود،شَب و زمین یَخ... در خانه اَم را مُحَکم چند بار با دست های یخ زده اش زَد... آهسته از پِله های طبقه دُوّم پایین آمدَم و در خانه را باز کَردَم! سلام،ببخشید ماشین من چند متر اون طرف تر توی برف گیر کرده،میتونید کمکَم کنید؟ اجازه بدید یه چیزی بپوشم،شما چیزی احتیاج ندارید؟...
غُرُوب
-
تاریخ: 1395/12/1 ساعت: 0:35
همیشه فِکر میکَردَم، حَتی اَگَر بَهتریـن لباس هایَم را بپوشَم... اَواخِر ماه اُردیبهــشت باشــَد! اُو چایی تازه دَم دارچیــنی برایــَم بیاورد، کنارم روی بالکــُن با مَن بنشیــنَد و به تماشای غُروب بنشیــنیــم... خوش حال باشیــم! اَمّا حال فهمیــدَم که نباید منتظر خوش حالی باشیــم... فَصلَش فرق نمیکن...
تِکرار
-
تاریخ: 1395/12/1 ساعت: 0:35
اگر زمان به عَقب برگردد:از هَمان روز هایی که خُودم را شناختـَم،قطعاً به کلاس نَقاشی خواهَم رفت! اجازه میدَهَم خانواده اَم،رَنگ و مُدل لباس هایَم را انتخاب کنند! از مـآدرَم پُول میگیرَم و از بقالی سرکوچه مان بجای چیپس و پُفک شیر خواهَم گِرفت... و در همان کُودکی عاشق تو میشَوَم... در مدرسه بیشتر میخند...
نمیــدانــَم
-
تاریخ: 1395/12/1 ساعت: 0:35
ایــن روزهـآ ساده تر از همیشه میپـُوشـَم! نه مثل همیشه قبل از بیرون رفتن از خانه مـُوهایـَم را شانه میزنَم،نه حِس و حال چایی دَم کَردن برای صبحانه را دارَم! به یک لقمه نان و مُربایی که فرق نمیکنَد چه باشد و دَست کشیدَنی تـُوی مُوهایـَم بَسَنده میکنم... دیگــر آینه اتاقـَم هَم خسته شُده اَست از اینکه...
خُودکشــی
-
تاریخ: 1395/12/1 ساعت: 0:35
یکــی رو میشناخــتَم اما نه خیلی خُوب،فقط میدونستم کُور بود... یه روز بهش گفتم چند سالته،گفت45سالمه!گفتم چند ساله کُوری؟گفت 45سال! بهش گفتم چرا عمل نمیکنی چِشم هاتو؟بینائیتو به دست بیاری! چند لحظه سکـوت کرد... گـُفت باشه عمل میکنم کیه که دوست نداره ببینه؟! چند روز بعد رفتم بیمارستان بهش سر بزنم،هنوز...
با تو
-
تاریخ: 1395/12/1 ساعت: 0:35
آیـنده را نمیدانـَم چه میشـَود! امـّا حـآل،درست در همیــن لحظه... مـَرا نیاز است به یــک بغـل... حـتی در تَصَوُراتَت،برای دقایـقی مَرا در این لحظه بی نیاز میکنَد... در آغـوش کشیــدَن،شایــد که نه،یحتمـل قدمــتش برابر با بشریــت میباشــَد که معنایـَش فرا تر از لمـس دو بـَدن است به تعبیـر مَن.. به آغـ...
مـآدر
-
تاریخ: 1395/12/1 ساعت: 0:35
فقط پنج دقیقه زَمان میخواهـَم! بیشتر نه،شاید حَتی کَمــتر... آغـُوشـَت،نه دیگر بُزرگ شده اَم... شانه هایـَت،نه حَرف هایَم انقدر سنگیــن نخواهـَد بود... دَست هایــَت کفایـَت میکنَد و آن نوازِش همیشگــیَت لا به لای دَستانَم... گُوش هایَت هم نیـز،لطفاً در این اندک زمان به مَن بسپـآر... میدانـم سِنی از ...