خرید بک لینک
بیا این تیــغ! یا خُودت رو بُکُش،یا بِکِش رُو رَگ دَست مَن... نَگُو که جَرات هیچکدومِش رو نَداری،چُون خوب میدونَم که الان حداقل جُرات اینکه مَنُو راحَت کُنی رو داری! گریه نَداره که،تَهـِش که چی؟! اصلاً تیــغ رو بیخیال،بیا این یه هَفت تیره با یه دونه گُلوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 18:11

بیــدار شُو،بیدار شُو! نمیتـُونَم،خَسته اَم،چـِرا مَگِه چیکار کَردی؟! دیروز،بیــن بَد و بَدتَر،باید انتخاب میکَردَم! اُونَم مَجبُور بودَم،وَگرنه!! وگرنه چی؟ انتخابی از بین دو گروه،دروغ و دروغگوتر بود! یه عِده آدم ساده،با یه عِده آدم منفعتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت: 10:46

میگونَد یک بار مَرگ یک بار زندگی ولی مَن برعکس دیگران میگویَم! آدَم یک روز برای همیشه تَه میکشَد... همه را کنار میگذارد،زیر پا میگذارد! میشوُیَد،روی طَناب پَهن میکنَد... جارو میزَند،گَرد و خاک هایَش را میتکاند... اینجا درست لحظه ایست،که همه چیز برایَش حسابی تمام شده است! دُنبال بهانه ای برای تمام شُدَن است،برای رَفتـَن به دور تریــن نقطه ممکن... بار و بندیلَش را جمع میکنَد،تِلفُنَشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:16

دست هایت را به مَن بده! حال تا چِشمانَم کار میکنند فَقط تاریکی اَست و مـَن! بیرون بیا،کَمی با مَن باش! حال دیگر کَسی مَسخره اَم نمیکـنَد... راحَت باش،خجالَت نَکـِش،برای خُودَت چای تازه دَمی بِگُذار... حال انـدکی بخندیـم،چه میشَوَد مَگر؟ یک بار هَم ما به ریش این اَفراد الکی،الکی بخندیم! چه پیر و شکَسته شُده ای،این روز ها را دَر مَن چگونه طی میکنی؟ بی تفاوت؟ساده؟چرا فقط میگذریــم؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:16

بعد از یک عُمر اومده بود به دیدنَم! اُونَم کُجا! توی تیمارستان! طبق رسم و رسومات تیمارستان لباس دو تیکه آبی کرده بودَن تَنِمون... تَخت من تو یه اتاق یه نفره بود و منو مثه زندونی هایی که میخوان به چیزی اعتراف کنن نگه داری میکردن! هیچ وسیله ای تو اتاقم نبود! آخه هرچیزی به دستم میرسید سعی میکردم خودمو باهاش بُکُشَم،چند بار اقدام کرده بودم ولی خب نتیجه نمیداد،هر بار از شانس بد من یه نفر میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:16

یه روز کشیدَمِش کنار! گفتم بشین رو این صندلی! میخوام چند کلمه باهات مَردونه صُحبَت کنم! وایسادَم رو به روش،میدونی:من مسئول تمامی اتفاقاتی که میوفته توی زندگیمونم! من نمیخواستم اذیتت کنم! نمیخواستم آدم بدی باشم! ناراحت میشی ازَم،امّا کارایی که میکنم عَمدی دَرِش نیست! وسط حَرفَم پرید:تو باید همینطوری ادامه بدی! چی داشتم میگفتم اصلاً... مگه تو اذیت نیستی؟ چرا هستم،ولی تو باید همینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:16

مـَن شَبیه هَمُون دَسته از آدَم هایی هَستَم که سَرِشون خیلی شلوغه! خُوبه،امـّا نه خیلی! مثلاً نمیتونم گُوشیم رو تو موقع های شلوغی اُوج کارَم جواب بدَم،یا نگران بشَم! انقدر ذهنم درگیر کار میشه که حتی یادم میره باید ناهار بخورم! حتی بعضی وقتا یادم میره یکی هست که منتظره باهاش برم توی خیابون قدم بزنم! خلاصه اینکه جاهایی که باید باشَم،نیستَم! اینا بده،حتی از بَد،هَم بَدتره اصلاً! مثلاً شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:16

یهـُو صدای مامانـَم پیچیـد تو گُوشـَم! که لباسات پاره میشه ها،دَمِه عیـدی،هر روز نپوش این لباس های نـُو رو،کمتر برو جُلو آیـنه،چِشم میزنی خـُودت رو ها! منم از این اتاق سریـع جُلو آینه چندتا ژست جدید میگرفتمو با شنیدن این صدا بدو بدو لباسام رو عوض میکردم،میذاشتَمِش توی کُمدَم که مَبادا پاره شَن! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 12:06

یک سوال خیلی پیچیده و در عین حال کَلَمـه ای بسیار ساده... البته جوابش به اینکه چه کسی این را از تو میپرسد هم نیز متفاوت است! مثلاً همکارَت وقتی از تو میپرسد امروز حالتان چطور است؟شما بدون درنگ بسیار عادی به او پاسخ بدهید ممنون،حال شما چطور است! یا مثلاً همکلاسیت،فرق نمیکند در مدرسه باشد،یا دانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 23:06

کَمـی قبل تَر از بهـآر:در یک عَصر نسبتاً شلوغ... کِنار بَساط یک دَست فرُوش... بابا،بابا،بَرام میخری؟چی پِسَرِ گُلَم؟ مـآهـی قرمز میخوام،بِخـَر دیگه بابا،باشه پسرم... انتخاب کُن آقا پِسَر،کدوم رو بگیرَم برات،اون،اونکه بالا دُمش نقطه نقطه مشکی داره... صدای زنگ موبایل آقای دَست فروش:باباجون؟جونم شیرین عسل بابا... قُولی که بهم دادی یادته؟آره عزیزم،فردا با مامانت میریم خریـد،امروز بازار خوب بوده... آخ جـُون،مامان،مامان بابا میگه فردا میریم خرید... آقا بفرمایید باقی پولتون... کَمـی قبل تر از عیـد:در یک بیمارستان بیماری های خاص... شُوق دیدَن یک سال دیگــر،با چشمانــی که تازه شکوفه های بهَار را دیده است... به کُودکـی که در انتظار رویش مـُو های تازه اَست... کَمــی قبل تر از عیــد:یک هفته مانده تا ازدواج! امروز قراره با آقامون بریـم خرید برا جشن... ایــن یکی مغازه هَم بریــم دیگه شَب شُد الان داداشت باز تیکه میندازه بهمونا،از من گفتن... کَمــی قبل تَر از  عیــد:"....."! از کی دیگه نریـم کلاس بچه ها!؟از نوزدهم خوبه دیگه ها؟موافقین؟ دخترم پس کی میخوای این اتاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 12:12

هَر شَب که تو میخوابی،مَن آسمان را به زَمیــن وَصل میکنَم! برای چـِه؟!تـُو بِگُو! برای اینکه تو میخوابی؟نه برای اینکه خودت نمیخوابی؟نه بگذار راحتت کنم،برای اینکه به خوابَت آیــَم... چـِرا؟برای چه آسمان به زَمین؟ برای اینکه خوابَت را شیـرین کنَم!از این کار سخت تَر مَگَر داریم؟ آری،که مَن بخوابَم و تو به خوابَم آیی! مَن،هَر صُبح که تو از خواب بیدار میشَوی! یکی از درُونَم می آید و به تو صُبح به خیر میگُویـَد! دَست هایَت را میگیرَد و به آرامی فِشار میدهَد... مُوهایَت را شانه میکنَد و لبخندت را نظاره میکند... آب که به صُورَتَت زَدی رو به رویَت مینشینَد،صبحانه اَت که تمام شُد... در میان بَرف با تُو قَدَم میزَند و در کِلاس تمام حواسَش به تُوست... در مسیر برگشت چَتری را که روی سَرت گرفته ای میگیرَم و دَستَم را توی دَستت میگذارَم... شَب که شُد،کنارَت میشنَم و فیلمی که دوستش داری را میبینیم،ببخشید خُب دستَم خُورد و کانال عوض شد،بیا با هَم فوتبال ببینیم... شَب که میخوابی،آسمان و زمیــن را بیخیال رویایــَت با مَن شیریــن بود؟ ▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█ Copyright©2017ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

اینبار مَن تَصوُر نمیکنَم! تُو تَصَوُر کُن مُرده ای،نه فقط به مَرگ،بلکه به تمام جُزئیاتَش... شیرین است یا تَلخ؟! مرگ را دوس داشتی یا از آن ترسیدی؟ برای مَن نه تَلخ بود و نه شیریــن،دوستش داشتَمُ و نَداشتَمَش هم مُهم نیســت! مَن هَربار میمیرَم در واقعیـَت،به مَرگ حقیقـی فِکر میکنَم! کاری هَم با این نَدارم که روزی چَند بار میمیرَم و تو زنده اَم میکنی! مَرگ حقیقــی سَرد است؟خاموش است؟گَرم است!! آقای مُورچه کارگَر خواهِش میکنَم،مَـن دُکتر هَستَم،بَدَنَم را تَجزیه نَکُن و قُربانَت شَوَم! یا ساده تَر بِگُویَم،میشَود جواب های سوالات را به گُوشَم برسانیـد! تو که بوده ای،نُطفه ای که میبایست از هَمان روز اَوّل که بَذرَت را پاشیـدَن در خودشان خَفه میشُدی و به اصرار مادرت پا در این دُنیا نَهادی! شاید بهِتَر بود از هَمان اَوّل تیـغی در دَست که چَپ و راستش هم نیز مُهم نیست میگرفتم و کارَم را یک سَره میکردَم! مَن اگَر از همان اَوّل میدانستَم مَرگ آخر این داستان خواهَد بوُد،اصلاً برای چه نِوشتَم،این نیز بماند در میان آن همه سوال که در ذِهن مَریضَ یک آدم سالِم جُولان میدَهَد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

صُبح شُده،بیـدار شُو! نه خَسته اَم خوابـَم میــآد! باشه راحَت بگیــر بخواب،به رئیست بـگو خوابت میومد نرفتی سرکار! نه ترجیح میدَم برَم سَرکار... چرا تو که خوابت میومد! خوابَم میومد،حالا دیگه نمیاد! چطور میشه،به فاصله یک دقیقه این همه تغییر نظر؟ آره دیگه اینطوری میشه،که اگه مَن نَرَم سَرکار،یکی از مَن بهتر میاد و جایگزینَم میشه! خب بشه،بلاخره اونم باید از یه جایی شروع کنه! نه دیگه،مسئله اینه که خَرج زندگیمون چی میشه! خب تو که اینو میدونستی چرا از همون اول بیدار نشُدی؟ میدونی بعضی وقتا لازمه یه سری چیزا رو بهت دقیقاً توی گُوشت زمزمه کنان بگن،هرچند که تو اون رو خوب بدونی... چرا بهت تذکر بدن؟وقتی تو خودت همه چیو میدونی! مَن میدونَم،ولی مسئله اینه که شاید تو ندونی! یعنی چی؟ یعنی اینکه من هر روز صُبح که از خواب بیدار میشم،باید به این فکر کنم که یک زندگی رو بچرخونم،قرض هامو بدم،بدهیامو صاف کنم! اگه یه روز نَرَم سرکار،خیلی چیزا توی زندگیم بهم میخوره،اصلاً مهم ترینش اینه که ممکنه توام بعد از یک مدت منو تَرک کنی اونم بخاطر بیکار بودنَم! من میترَسَم از این! مَنَادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

بـَرف میباریــد! هَوا سَرد بـود،شَب و زمین یَخ... در خانه اَم را مُحَکم چند بار با دست های یخ زده اش زَد... آهسته از پِله های طبقه دُوّم پایین آمدَم و در خانه را باز کَردَم! سلام،ببخشید ماشین من چند متر اون طرف تر توی برف گیر کرده،میتونید کمکَم  کنید؟ اجازه بدید یه چیزی بپوشم،شما چیزی احتیاج ندارید؟ اَگِه میشه یه نوشیدنی گرم برام بیارید... باشه چند لحظه منتظر بمونید... نه اینطوری این ماشین رو نمیشه بیرون کشید،باید زنگ بزنم ماشین یدک کش بیارن،که فکر نمیکنم این موقع شب اونم توی این کولاک کسی بیاد... باشه پس من همین جا توی ماشین میمونم... نمیشه که اینطوری،الان هوا سرده بیاین بریم خونه ما،یه چیزی بخورین گرم بشین.. نه مزاحم شما نمیشم،اختیار دارید،خوش حال میشیم... چه خونه قشنگی دارین،سلیقه همسرمه... ▌║█║▌█▌║█║▌█▌║█║▌█ Copyright©2017KinG Omid ☑چند درس ساده...عکـس:ماه تر از مـآه ☑هَر دقیقـِه بی قَرار تَر از اَوّل... ☑هَر آدَمی یه جُور بیمارِه،مَن بیمارَم به تُو... ☑پَرواز رو یاد گِرفتــی ازَم،ولی زیادی اُوج گرفتی... ☑پُشت چـِراغ قِرمز،مَن و یک کُودَک گُل فادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

همیشه فِکر میکَردَم، حَتی اَگَر بَهتریـن لباس هایَم را بپوشَم... اَواخِر ماه اُردیبهــشت باشــَد! اُو چایی تازه دَم دارچیــنی برایــَم بیاورد، کنارم روی بالکــُن با مَن بنشیــنَد و به تماشای غُروب بنشیــنیــم... خوش حال باشیــم! اَمّا حال فهمیــدَم که نباید منتظر خوش حالی باشیــم... فَصلَش فرق نمیکنَد،مثلاً پاییز،اوایـل آبان... مَن با بیژامـِه ای کُردی و یک زیرپُوش سفیــد ساده... رُوی بالکـُن و تَه مانده چایی که برایــَم آورده است را از دِل و جــآن هـُورت میکـِشَم و لبخــندَش... داستانــَم را شُروع میکــند... گـُور پِدرَت ای اِتفاقات بــَد!! چـِه غُروب دِلچَسبـی چه باد سَردِی،آخ گَرمای دَستانـش! یادَم رفــت چه مینوشتــَم،اتفاق های بـَد! خَنده اَم میگیــرَد،مَگَر میشَوَد اُو باشـَد مَن برای کَسی جُز دِلَم دَست به قَلَم شَوَم! اصلاً در غُروب آفتاب نمیشَود چیزی نُوشِت،تو بایــَد کُلاهَت را بَر سَرت بِگُذاری و بنشیــنی و مَن سـَجدِه اَش بر چَشمانــَت را به تَصویر کِـِشَم... تِکان که میخُوری لَبخَندَت چَپَکـی تَر و چــآل روی گُونه اَت نَمایان تَر میشَود! ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت: 0:35

صفحه بندی